خرید بک لینک
به گزارش خنج کهن، سیده فاطمه هاشمی اهل شهرستان خنج بوده و هم اکنون دانشجوی رشته پزشکی می باشد. او علاوه بر اینکه در عرصه علم موفق است، در سرودن شعر و نوشته های ادبی نیز مهارت خاصی دارد و این هنر را در خدمت ارزشها بکار برده است. این جوان هنرمند بمناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان، دلنوشته ای را به رشته تحریر درآورده که خواننده را با خود همراه می سازد. خنج کهن، مطالعه این دلنوشته زیبا را به تمامی مخاطبان محترم پیشنهاد می دهد: كم كم دارد غروب مي شود، سوزي در آسمان سايه افكنده، آسمان را گويي روي سفيدش به سرخي مي گرايد و نسيم آرام آرام بر نخل خسته خانه مان تكيه مي زند و تن خسته اش را به شاخه هاي نخل مي كوبد ... نخل را گويي تشنگي به ستوه آورده و انگار بوي "ماه رمضان" به مشامش رسيده كه ديگر هر چه آب مي خورد، پژمردگي از چهره پريشانش بر نمي خيزد؛ شايد مي خواهد با اهل خانه در اين تشنگي، در اين حال خوش و در اين لحظه عشق بازي با خدا، شريك شود ... نسيم، رطبي را از بالاي نخل به روي زمين مي اندازد، رطبي كه قرار است دم افطار سهم من يا مادر و يا هم پيرزن همسايه شود. تشنه ام... تشنگي به من هجوم آورده... بي تاب شده ام... گويي سالهاست كه آب نخورده ام و مدام بي قراري مي كنم و باز هم چشم انتظار غروبي كه انگار قصد آمدن ندارد! گوشه آسمان را جستجو ميكنم... آه اين خورشيد لعنتي مثل اينكه قصد ندارد از سقف و از بلنداي اين خانه پايين بيايد و رخش را محو نمايد... هنوز تلالو خورشید را از پشت ابرهاي سرگردان آسمان ميبينم... قدم زنان با خودم كلنجار ميروم و ذهن كنجكاوم را كنكاش ميكنم بلكه خيال آب يا خيال گرسنگي از سرم بپرد، اما گويي هر چه تقلاي من براي فراموش كردنش بيشتر ميشود، فكر آب بيشتر بر وجودم مسلط ميشود ... آب... آب...؛ گفتم آب؟! ناگهان جرقه اي در ذهنم ميزند و يكباره تمام وجودم را به هم ميريزد، مثل آتش كه ناگهان زبانه بكشد ... ياد یک کودک، تمام هستي مرا زير و رو ميكند... كودكي شش ماهه با گلويي خشك اما ظريف، نازك، كودكانه و با نگاهي خسته كه از فرط تشنگي، نگاهش به دوردستها خيره مانده است ... خيلي تشنه است؛ انگار صداي گريه اش در گوشم طنين انداز ميشود؛ گوش هايم را ميگيرم اما اين صدا از درون من است؛ صدا قطع نميشود! همچنان صداي گريه اي مرا به خود واميدارد... پدرش قدم زنان با نگاهي غمگين و اندوهي سنگين در دل، به سوي خيمه مي آيد... گرچه اين اندوه، هيچگاه او را سست نكرده در بايدهايش، در فرمان خدايش ... "علي اصغر" را ميطلبد... پدر نيز تشنه است؟! نه... نه! اصلاً همه آسمانها و زمين نيز گويي خنجر تشنگي به گلويشان اصابت كرده است ... پدر، شش ماهه قنداق پيچش را به آغوش ميگيرد... آرام گونه اش را نوازش ميكند... چقدر دردناك است اين صحنه، گويي زمين ميخواهد نواي شرمندگيش را به آسمان بَرد و فراتي كه از همين چند قدمي ميگذرد، سرش را به سنگ ميكوبد ... فرات باشد، آب باشد، زلال باشد، آن وقت علي اصغر تشنه بماند؟! كجاي دنيا مي توان اين زخم عميق را جاي داد و كجاي آسمان فرياد تشنگي كودك را مرهم ميشود؟ كودك آرام است... آنقدر تشنه مانده كه ديگر نه لبهايش توان حركت دارد و نه جسم و جاني برايش مانده است ... پدر آرام قدم برميدارد... شايد گويي پاهايش ميلرزد... كودك در آغوشش و نگاهش به لشكري چند هزار نفري در روبرو ... با خودش ميگويد اين قوم با من سرِ جنگ دارند اما اينكه كودك است... نه خصومتي با كسي داشته و نه سنش به جايي ميرسد كه بفهمد اصلاً خصومت چيست... دشمني چيست... حتماً جرعه آبي را براي زنده ماندنش ميدهند... يعني انسانيت اينگونه حكم ميكند، فارغ از مسلماني، كه گرچه اين لشكر بي رحم هم ادعاي مسلماني دارند! كودك را بر سر دستانش ميگيرد و برايش تقاضاي "آب" ميكند ... واي! گفتم آب... دلم آتش گرفت... وجودم گُر گرفته است... دستانم از نوشتن باز مي ايستند و قلم گويي در دستانم خشك ميشود ... ناگهان تيري سه شعبه، تيري آهنين، آنچنان گلوي كودك را ميدرد... اي واي...! چقدر نوشتن دردآور است... نوشتن از سفيدي گلويي تشنه كه در سرخي خون خود غلت ميزند... نوشتن از آب... نوشتن از گرسنگي... نوشتن از افطار... و پدري كه خون كودك را به آسمان ميريزد و نجوا ميكند: "ربنا تقبل منا هذا القليل ..." چقدر بايد مرد باشي تا اين جمله بر زبانت جاري شود... چقدر بايد روح بزرگي داشته باشي و از همه تعلقات مادي گريخته باشي... همه تعلقات... حتي كودك... حتي تمام زندگی! ناگهان از فکر و خیال به خود مي آيم... به بيرون سرك ميکشم... خورشيد ديگر نيست و هيچ اثري از نگاهش از لبه بامِ خانه نميبينم... ولي ديگر من تشنه نيستم، سيرابِ سيرابم ... شرم دارم از تشنگي بگويم وقتي كودكي اينگونه به راه حضرت دوست در تشنگي جان ميدهد... آنوقت منِ بي طاقت آنقدر ضعيفم كه این تشنگی را به اندازه یک نیم روز نميتوانم تحمل كنم ... اشكي از گوشه چشمانم سرازیر می شود و گونه ام را مينوازد ... ناگهان صدايي مرا به خود واميدارد... آري صداي ربناي دم افطار مي آيد... صداي "اللهُ اكبر" است... چقدر زود غروب شد و چه لحظه زيباییست اين لحظه... لحظه ای كه خدا را با تمام وجودم صدا ميكنم... لحظه اي كه يادش، نگاهش و مهربانيش مرا به وجد مي آورد ... آرام آرام زمزمه ميكنم: "بسم الله الرحمن الرحيم، انا انزلناه في ليلة القدر ..." و سپس خرما را در دهان ميگذارم... چقدر گوارا و شيرين است... چشمم به آب مي افتد... بُغضي عجيب گلويم را ميگيرد... آب مينوشم و از عمق دلم ميگويم: "السلام علي الحسين ..." آري اين لحظه، بهترين لحظه زندگي من است ... تشنه باشي... روزه باشي... نام "حسين" باشد... مهر "حسين" باشد... ياد "شش ماهه" باشد... دم غروب و افطار باشد و از همه مهم تر: خدايي كه در اين نزديكيست... نزديكِ نزديك ...  

برچسب: نویسنده: خنجی تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 18:31

صفحه بندی