به گزارش خنج کهن، عبدالرسول آقایی، یکی از جوانان هنرمند و خوش ذوق روستای کورده شهرستان خنج بوده که لیسانس حسابداری دارد و هم اکنون نیز دانشجوی ارشد رشته ادبیات می باشد.
عشق و علاقه او به هنر باعث شده ترانه سرایی را بصورت حرفه ای دنبال کند و در نویسندگی و شاعری نیز حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد.
با توجه به اینکه این روزها خیل عظیم دوستداران اهل بیت(ع) جهت شرکت در اجتماع میلیونی عزاداران حسینی در روز اربعین در کربلای حسینی، پیاده روی خود را آغاز کرده اند، اشعاری از این شاعر جوان تقدیم مخاطبان محترم می شود.
جانمازم رو به قبله دشت ها خونِ شهید
یا حسینی در دلم برپا شد و الله اکبر
عشق آغاز شد
واژه ها در خود گم شدند
ناسپاسی بود شمشیری اگر خون در بر نداشت
یادگار پهلوی شکسته ...
راستی چه می شد در کربلا اگر حسین خواهر نداشت؟
**************************
از رنگ خیمه ها معلوم بود
غم این حوالی پر می زند
علم بر اسب علمدار و
سپر در دست سپهدار و
زمان جای زمین را گم کرده بود
چشم سرخ آسمان، خورشید را داغ میکرد
با تکبیر اذانی قافیه از دستم پرید
قصه، خونی تر از این بود
بی قافیه ...
حیف، تازه ردیف داشت آغاز می شد
اما آسمان مهلت نداد
در داغ سنگها، سنگ بر داغش زدند
میراث مادر آب بود
دزدان شبانه بر باغش زدند
ناسپاسی بیشتر از این؟
در بی منتی تیر بر گلوی شش ماهه نازش زدند
بی حکمت نیست اگر علی درد دل با چاه می کند
درد او مردانِ نامردِ شکلِ مَرد بود
اینجا چه ﺗﺄثیری زیباتر از این؟
حسین هم از نسل درد بود ...
رو به ستون خیمه ها، مشک بر دندان شده تا آسمان پرواز
و شعر من هم تازه شده آغاز
اکبر میگفت عموعباس یعنی بابا به من اذن میدان میدهد؟
حسین بر زانو نشست
هر دو دستش بر کمر
اکبرم حرف هایت طعم هجران می دهد
قربان مظلومیتت حسین جان
حسین داغ قاسم و داغ اکبر دیده است
رگ های خون، کی از باغ رهبر چیده است؟
**************************
آن طرف رقیه می دود
پای برهنه زیر داغ سوز آفتاب، بی روسری
از دست نسل شمرها
شمشیر پُر برق خباثت ...
عمه جان، گوشواره در گوشم، گوشم را برید
عمه جان، خار مغیلان پایم را برید
قطره ای آبم دهید
آب اگر نیست، خواب هست
با رگهای بریده مهلت خوابم دهید
گیسو سپید کربلا
یاس سپید پربلا ... شرمنده ام
شرمنده ام با کاروان هستی، ولی
من در رکابت نیستم
اما هنوز با زنگ هر کاروانی می پرم از خواب
می روم تا کربلا
هر گاه دفتر شعر مرا خواندی و دیدی عاشقم
آنگاه بار سفر میبندم و میخندم و
می آیم تا تو درمانم کنی
انتهای پیام/224224
برچسب:
نویسنده: خنجی
تاريخ: شنبه
5 دی
1394 ساعت: 0:08